سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

برای اولین بار سامان رو بردیم پارک آهنشهر

  سلام زندگی من دیشب با دوستای بابایی وعمو مهدی رفتیم پارک آهنشهر ، سرشب نور افشانی بود ولی ما دیر رسیدیم . رفتیم یه جای خلوت پیدا کردیم و نشستیم یکم که دیدنی کردیم عمو وبابا ،شما رو بردن که سوار قایق کنن هرچی من گفتم  که سامان خوابه اونا دست بردار نبودن به زور بردنت . شما بیدار شده بودی خیلی دوست داشتییه چند تا عکس بی کیفیت هم ازت انداختم.بعد از قایق سواری هم یکی از آقایون ولخرجی کرده بود وخوراکی گرفته بود. وقتی خواستیم شروع کنیم به خوردن شما گریه رو شروع کردین ما هم مجبور شدیم که تو اون شرایط بخور بخور شما رو شیر بدیم تا به خود جنبیدیم دیدیم فقط پوستاش و ...
27 ارديبهشت 1391

روز مادر مبارک

  مادر جلوه عشق الهی است عشق مادر به  فرزند جلوه ای از عشق خدا بر بنده اش میباشد معنای  واقعی عشق را در نگاه  مادر باید جست اگر عشق به مادر را  درک نکنیم و نفهمیم چگونه خواهیم توانست گوشه ای از عشق معبود را درک کنیم. مادرم روزت مبارک. امسال سال اولیه که شیرینی مادر شدن رو چشیدم روزم مبارک. این روز رو به مادرم عزیزوفداکارم که بیشتر از جونم می خوامشو هیچ وقت اینو ابراز نکردم تبریک می گم . ...
23 ارديبهشت 1391

مطلبی برای پسرم

 زندگی اکنون زندگی کمی تیره وتار می نماید، اما دیری نمی گذرد که همه چیز بهتر خواهد شد. فراموش نکن: تا باران نباشد، رنگین کمان نیست. تا تلخی نباشد، شیرینی نیست. و گاه همین دشواری هاست ، که از ما انسانی نیرومندتر و شایسته تر می سازد. خواهی دید . . . آری خورشید بار دیگر درخشیدن آغاز می کند. ...
22 ارديبهشت 1391

گریه های ناز سامان

سلام عسلم تازگیا خیلی لنج می کنی ،خیلی لنجات نازه. تا بابایی حالت گریه به خود می گیره تو هم گریه می کنی هر چی بهش میگم نکن گناه داره میگه این حرکتشو دوست دارم. بعضی وقتا گریه های نازی می کنی اینقدر نازه که نمی خوام بغلت کنم تا همین جوری گریه کنی. به خودت نگی که چه مامان بدی دارم. ...
17 ارديبهشت 1391

رفتن به امامزاده

  سلام عشق مامان دیشب خونه مامان جون بودیم که بابایی با موتور اومد دنبالمون ، گفتمش چرا با موتور اومدی من نمی تونم سامان رو بگیرمش گفت  خودم میگیرمش جلو موتور. شما رو نشوندن روپاشونو حرکت کردیم یکم دور زدیم شما هم کیف کرده بودی حسابی .   دایی رضا رو تو خیابون دیدیم ،زندایی می گفت چرا بچه رو اینجوری آوردیش بیرون چشممش می زنن ،دیشب یه بلوز شرت تنت کردیم خداییش خیلی ناز شده بودی .     بعدش من پشنهاد دادم که شما رو ببریم امامزاده وقتی  می خواستیم بریم شما شروع کردی به گریه کردن.   دیگه نشد  که بریم برگشتیم ورفتیم خونه م...
17 ارديبهشت 1391

شب نشینی تو باغ فاضلیه

سلام نازنینم   دیشب با فامیلای بابایی رفتیم تو باغ خاله وجیهه مامان جان هم آش  پخته بود که اونجا بیکار نشینم و یه چیزی بخوریم.     اولش خیلی گریه کردی وهمش بغلت کردیم وراه رفتیم تا اینکه خسته شدی وخواب رفتی. دیشب چند تا پسر بچه شر بودن که یا داشتن بازی می کردن یا دعوا ،ماماناشون هی حرص می خوردن منم براشون خنده  می کردم اونا هم بهم می گفتن خنده نکن که یکسال  دیگه هم تو باید دنبال پسرت کنی منم بهشون گفتم ما چاکر آقا پسرمون هم هستیم . آخر بار هم فرهاد افتاد توحوض و مثل موش آب کشیده شده بود کار خدا خواهر بنده یه دست لباس یدکی براش...
14 ارديبهشت 1391

مهمونی خونه عمه حمیده

سلام نفسم     دیروز صبح خونه عمه حمیده  جلسه قرآن بود که ماهم رفتیم ناهار هم نگهمون داشتن .(خیلی خوشحال شدیم)            شیطون مامان خونه عمه یه آبروزیی کردی که نگو ونپرس. توبغل یکی ازهمسایه ها نشسته بودی ،که بعد ازکلی نگاه کردن به اینور واونور وکنجکاوی استفراغ کردی تو هیکل طرف (ببخشد عزیزان خواننده بچه اس دیگه)  حالا اون بنده خدا هم ازاون جا می خواست بره مهمونی که شما تیریپ عطر و ادکلونیشو  بهم زدی ،خیلی خجالت کشیدم. ماهم  با شرمندگی راهیشون کردیم. فکر کنم این مهمون  پاگشای من و تو بوده آخه ما رو پاگ...
14 ارديبهشت 1391